کرکره ها پایین ...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸  

نمیدانم از چیدن سیب حوا

روگردان شدی

یا دلت

هوای حوای دیگری دارد

که بوسه هایی را که

طعم تمشک باران زده می دهد

بر بوته لبانم جا می گذاری

و بی تفاوت از کنار

سنگفرش تمام کوچه هایی

که مارا به هم آغوشی ساده و

عارفانه مان می رساند

می گذری

این روزها که دلم هوای میوه ممنوعه دارد

تمام درختان را با شاخ و برگ

در دفتر نقاشی می کشم

و برای هر شاخه

هزار سیب می گذارم

شاید روزی باز دلت هوای

گاز زدن سیب سرخ حوا کرد

می خواهم هر زمان که اراده کنی

قبل از شیطان

میوه ممنوعه را در دستانت بگذارم

و این بار قبل از رانده شدن از بهشت

آدم شوم ...

 

+ حال این روزهایم را دیگر حتی خودم نمیفهمم ...

+ نوستالژی ها رهایم نمی کنند ... لابد شما میدانید که وقتی کسی از پس دل خود برنیاید ... از هیچ کس کاری ساخته نیست !

درهم نوشت: قدرت تحلیل اوضاعم ، بد فرم تحلیل رفته ... و من عاجز از ایجاد یه رابطه منطقی بین اون هام.....

وسوسه نوشت:عجیب وسوسه بستن این وبلاگ و هر جایی دیگری که می نویسم امانم را بریده بود ! ...

اخطارنوشت:نمیدونم شعر از کیه ... سوال نکنید ! ... (در هیچ مورد )...

سنجاقک نوشت:شب بیداری های مدام ... و سنجاقکی که به قعر دره می رود ! ...

پایان نوشت : تا اطلاع ثانوی شاید هم همیشه ... زت زیاد!


کلمات کلیدی:
تیله ای به نام ...
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸  
تیله‏ی رنگی رو گذاشتم رو زمین و با یه چکش بزرگ کوبیدم روش ... ضربه‏ی اول آروم بود... با ضربه‏ی دوم ، خورد شد. تیله‏ی رنگی دنیایی بود برام ... کلی باهاش عشق می‏کردم. ولی بالاخره باید می‏فهمیدم که اون رگه‏های الوان چقدر واقعی‏ان ! بین خورده شیشه‏ها هیچ چیز واقعی پیدا نکردم... اون گوی شیشه‏ای هیچ حقیقتی درون خودش نداشت... استحکامی هم نداشت ... عمر اون رگه‏های رنگی دست من بود ... هر چیزی یه عمری داره ... هر ستاره‏ای یه روزی می‏میره ...

کلمات کلیدی:
متکلم وحده!
ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸  

 

من اون آدم چند سال پیش نیستم ... مثل سابق دارای اعصاب فولادین نیستم... مثل سابق نمی تونم شکست رو تحمل کنم و لبخند بزنم... این اواخر هر بار می شکنم صدای خرد شدن خودم را می شنوم ... موهای سفیدم رو می بینم...

بی خوابی هامو می بینم... *سردرد های چند روز پشت سر هم رو می بینم...

  

 

مثل قبل دست به ریسک نمی تونم بزنم ...نمی تونم قمار کنم...قمار چی؟ کشک چی ؟ دیگه اون قمار باز قهار نیستم که همه چیزم رو می بازم جز هوس قمار... سالهاست که دیگه میل قمار زندگی در من کشته شده ...

دیگه دارم دهه بیستم زندگیم رو به آخر می رسونم ... دیگه سنی از من گذشته مثل سابق نمی تونم بگم بعدا جبران کنم... وقتی برای جبران نیست ... وقتی برای تاسف هم نیست...نه وقتی برای هیچ چیز نیست ...

 

 

وقتی دلم تنگ می شه ... وقتی احساسات فوران می کنه ... چرا دروغ میگم که بی احساسم...من پرم از احساس...احساس ناب ... احساس ناب زندگی ... احساس دوست داشتن ... احساس همدم داشتن ... احساس انسان بودن .. .و احساس تنهایی ...

 

 

همش به قوانین خود ساخته مزخرف ام گوش می کنم ... می خوام قایقی باشم تو اقیانوس زندگی ... هر جا برد برد ... مهم نیست ... می خوام نقشی تو بازی داشته باشم هر نقشی...فقط در بازی باشم هر نقشی ... هر نقشی در بازی زندگی ...

  

 

چرا باور نمی کنم که نمی شه همیشه برنده شد... چرا گاهی یادم میره که چیزایی هم هست که نمی دانم...چیز هایی هم هست که فکر می کنم می دانم...

 

 

دوست دارم با یکی بشینم و حرف بزنم...حرف بزنم حرف بزنم و حرف بزنم به ازای همه سالهای عمرم که حرف نزدم... به ازای همه سالهایی که سکوت اختیار کردم ... همه سالهایی که فقط گوش های خوبی برای شنیدن بودم ... نه می خوام این بار زبان باشم ... مخاطبم مهم نیست ... خدا ، دوست ، دیوار ... دوست دارم حرف بزنم ... از تو خود ریختن حرفام خسته ام ...

  

 

دوست دارم خودم باشم ... با همه خوبی ها و بدی هام ... با همه مهربونی و سنگدلی هام ... می خوام وقتی از عصبانیت مثل جرقه منفجر میشم لبخند مسخره همیشگی رو لبام نباشه ... از این زندگی سیب زمینی منشانه خودم خسته ام... 

 

 

* هفتمین شب سردردهای سریالی!


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸  

 

دنبال اینم ... تفسیر تازه دوست داشتن !


کلمات کلیدی:
ف.ی.ل.ت.ر
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸  

این روزها از هر ده پیجی که باز میکنی لااقل در چهار تایش با جمله دسترسی به سایت غیر مجاز می باشد مواجه میشی ... بعضی هاشون رو به واقع انگشت حیرت به دندان میگزی که :اینو دیگه چرا فیلتر کردن؟! فکر کنم تا حالا هم به نظرم عجیب باشه که چطور هنوز گاهی بدون مشکل برای چک میل وارد محیط حصار کشیده شده اینترنت میشویم ... به فکر اونایی افتادم که توی خونه هزار جور برای استفاده از مسنجر و اینجور چیزا فیلتر می‏شن ... فکر کردم اگه توی خونه هم کسی برای آدم فیلتر نسازه ، اینجوری جلوی آدمو می‏گیرن...
از فیلتر شکن استفاده نمی‏کنم. آخه من که کار خاصی ندارم. هر روز فقط ایمیل‏هامو چک می‏کنم ، چند تا وبلاگ دنبال می‏کنم ، و تموم ... فوقش چیزی بخوام سرچ کنم هم اونقدر صفحه باز می‏شه که بسته بودن چندتاشون لطمه‏ای به کارم نزنه ! یکی از بچه ها فیلترشکنی که برای دانلود مقاله‏ها ازش استفاده می‏کنه رو بهم داد تا امتحان کنم که جواب نمی‏داد... بعضی ژورنال‏های علمی هم آخه مجاز به حساب نمیان...
وقتی برای کارم دنبال مطلبی میگردم و همه جا واسه سرچ تعطیل ... مجبور میشم مثل امروز سه چهار ساعت وقتم رو بزارم و فیلترشکن‏های مختلف رو امتحان کنم. یه چیز ساده و خوب نگه داشتم که استفاده کنم تا وقتی براش مشکلی پیش نیومده...
متاسفم بخاطر اینکه سرگرم چنین ماجرایی شدیم که آخرشم ... ای بابا ...بخاطر هرچیزی همیشه وقت و انرژی مردم به بازی گرفته می‏شه. این چه جور مدیریته که ضرر به دیگران می‏زنه؟ عوض اینکه چیزی بهتر بشه، با سنگ زدن به مردم، با پا گذاشتن روی حقوق مردم، کشمکش‏ها رو پیش می‏برن... 
داشتم فکر کردم امکانات استفاده از اینترنت رو روی آدم می‏بندند .... حالا هر روز به یه بهانه ای و دنگی ... یعنی واقعا خودشون نمیدونند اونی که بخواد استفاده کنه از پس همین فیلترها هم کارشو انجام میده ؟... حالا با یه مقدار صرف زمان و اعصاب اضافه ! برفرض هم که کسی بخواد خودش رو از طریق اینترنت به باد بده، مگه ممکنه همه رو به بهشتی فرستاد که برای اثبات وجودش به فرضیه‏ها تکیه می‏کنیم؟...


کلمات کلیدی:
آنچه باید باشد و نیست!
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸  

خسته و کلافه‏م ... بدخلقم ... چیزی که می‏خوام نیستم ... چیزایی که می‏خوام نیستن ... اینطور وقتا درون خودم فقط زمان رو می‏گذرونم ... شاید راست می‏گن که این حرفا بهانه‏ست ... شاید آره ، ولی ... احتیاج به خودم دارم و خودمو ندارم ... تو دنیا آدم فقط ممکنه یه جا رو داشته باشه برای پیدا کردن و داشتن خودش ... دستم به اون جا نمی‏رسه ... به چنگم نمیاد ... برام نمی‏مونه ... نیست ... ندارمش ...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸  

 

+ اگر دو نفر برای دوستی مجبور بشن همه عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهایی بشینن و به چیزهایی فکر کنن که دوست دارن ...

+ روشنایی زیادم چیز جالبی نیست ... آدم همه چیز رو می بینه و همه اون رو می بینن ... تو تاریکی آدم می تونه خیال کنه که چیزی ، جایی ، کسی منتظرشه ...


کلمات کلیدی:
تا قمر در عقربه حال ما چنینه!
ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸  
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست ، یا نبودن کسی غنیمت است ...
.
.
.
.
.
به قول شاعری که زری اسمش رو یادش نبود : بگذار فراموشی از همین لحظه آغاز شود ...

کلمات کلیدی:
نوعی از امنیت ...
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸  

 

بعضی از موشهای صحرایی نوزادان خود را می بلعند؛ چون فکر می کنند شکمشان جای امن تری برای آنهاست ...


کلمات کلیدی:
ما بازیگرهای زندگی !
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸  

من برنده نمی شوم!
تو هم نمی شوی!
هیچ کدام موفق نخواهیم شد
پس رویش حساب نکن
حتی فکرش را هم نکن
فقط هر روز صبح از بستر بیرون بیا
صورتت را بشور
بتراش
و واردش شو
چون بیرونش
هر چه باقی می ماند
خودکشی و دیوانگیست
پس نمی توانی خیلی انتظار داشته باشی
اصلا حق نداری انتظار داشته باشی
پس کاری که می کنی برای کمتر از حداقل است
درست مثل اینکه وقتی بیرون می روی
باید خوشحال باشی که ماشینت هنوز سر جایش است
و اگر هست
لاستیکهایش پنچر نیست
و بعد سوار می شوی
و اگر راه افتاد ...
راه می افتی
و این افتضاح ترین فیلمی است که تا بحال دیده ای
چون خودت در آن بازی میکنی
فیلمی کم هزینه
با چهار میلیارد منتقد
و نمایشش
در خوش بینانه ترین حالت
تنها یک روز
طول می کشد !


معرفی نوشت : نوشته چارلز بوکوفسکی

مروارید نوشت: گاهی اوقات زندگی طوریه که آدم نون امروز را واسه شکم فرداش نمیخواد .... اونوقته که رویاهای آدم به تعویق می افته ... گاهی اوقات آدم از سرنوشت رو دست خوبی میخوره . که فکر میکنه داره تصمیم میگیره . اونوقته که آدم ادعاهایی میکنه . که تو رودربایستی انجامش گیر می افته ... گاهی اوقات آدم از آرزوهاش جا میمونه ... گاهی اوقات آدم دلش میخواد بازی کنه ... بازیگر زندگی میشه ... گاهی اوقات داره میخنده وقتی تو دلش خونه ... گاهی گریه می کنه وقتی داره از زور خنده میمیره ... گاهی اوقات آدم شوخی شوخی همه چیزش جدی میشه ... گاهی اوقات آدم وقتی زیاد میخواد کم میاره ... گاهی وقتی کم میاره زیاد می خواد ...گاهی اوقات با ترس و لرز برمیگرده به پشت سرش نگاه کنه ... میبینه چه شجاعتی ! ... گاهی اوقات با شجاعت میتونه ترساشو نگاه کنه و ...


کلمات کلیدی: