درباره نویسنده
خانوم میم
خانوم میم که سنجاقک شد...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • خانوم میم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بیست و هشت!
  • خواستن، توانستن است؟
  • .
  • خواب‌‌‌، آزادی‌ست!
  • حصار
  • خاطره‌ نمی‌شوی... بیشتری!
  • دلتنگی، سهم تو نیست
  • رفتن، رسیدن است؟
  • همه چی از یاد آدم میره ... مگه یادش، که همیشه یادشه*
  • خربزه‌ی بی‌لرز!
  • پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
  • سایه‌های مدعی!
  • حیات !؟
  • چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • در حصار سایه روشن کلمات ... اینجایم
  • کرکره ها پایین ...
  • تیله ای به نام ...
  • متکلم وحده!
  • شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
  • ف.ی.ل.ت.ر
  • آنچه باید باشد و نیست!
  • یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸
  • تا قمر در عقربه حال ما چنینه!
  • نوعی از امنیت ...
  • ما بازیگرهای زندگی !
  • همه چی از یاد آدم می ره ... مگه یادش که همیشه یادشه
  • هیچ دنیایی رو نمی خوام فتح کنم
  • جایی به دلیل بودن !
  • ا . ن . ت . خ . ا . ب . ا . ت
  • روایت ...
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
دوستان من
  • هراس
  • سبک سر
  • A.SOOKI
  • بانــــوي نـــو
  • پا برهنه تا ماه
  • سایت اهدا اعضا
  • روی ماه خداوند را ببوس
  • زندگی جای دیگر است
  • قلم های کاغذی
  • ..:: پیمان ::..
  • پـــــــروردگار
  • شب تنها
  • صراحی
کدهای اضافی کاربر


سنجاقکِ خیـس
بیست و هشت!
نویسنده: خانوم میم - شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

یک وقت هم است که می بینی داری می نویسی... می نویسی تا یادت نرود... می نویسی تا وقتی موبایل خاموش و تلفن از پریز کشیده ات را یادت رفت فراموش نکنی که روز و شبی را در بیست و هشتمین سالگرد زندگیت گذراندی که از شنیدن هر شادباشی عقت می گرفت... و نخواستی که بشنوی که مبارک است که هستی! که می دانستی نیست...
 
هیچ چیز نیست... سکوت است و ندیدن...
 
دیگر در بیداری هم چشمانم را می بندم!

نظرات ()



خواستن، توانستن است؟
نویسنده: خانوم میم - سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠

هر نه‌ای از نخواستن نیست!

نظرات ()



.
نویسنده: خانوم میم - دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠

پتو پیچ از سرمای درون نشسته‌ام

حالَ‌م خوب نیست...

که لابد هیچ‌گاه خوب نبوده‌ است!

حالَ‌م خوب نیست و خوبی‌اش آن است که اهمیتی هم ندارد.

پتو را از نیمه بی حس بدنم کنار می‌زنم...

بدن؟! هه!... توده‌ای سرد و دردناک!

نه رفیقم... و نه رفیق دارم؛

نه دل دارم و نه دل‌دار ...

تنها...

می‌روم دور...

حالَ‌م خوب نیست و همین خوب نبودن امید برنگشتن می‌دهدم.

حالَ‌م خوب نیست و این خوب است!

 

نظرات ()



خواب‌‌‌، آزادی‌ست!
نویسنده: خانوم میم - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

می‌گویند: امروز روز «نفی خشونت علیه زنان»‌ بود... نیشخندی تحویل می‌دهیم و می‌خوابیم!

 

نظرات ()



حصار
نویسنده: خانوم میم - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

سومین شب از کابوس‌های سریالی با سردرد و گیجی را گذراندم... بازگشت به کابوس‌های یک سال قبل... کابوس‌هایی از هم‌آغوشی زن و مردی که می‌شناسم‌شان و بعد از یک سال شب‌های بی کابوس، فکر می‌کردم که دیگر سراغم نمی‌آید... اما غافل از این که درد که بیاید،می‌ماند، لنگر نیانداخته می‌ماند، می‌سوزاند، بدون حتی ذره‌ای خاکستر...
 
با صدای زنگ تلفن بعد از مدت کمی خواب بعد کابوس بیدار می‌شوم... صدای غمگین و بغض‌آلود زنی خواب‌آلودگی را از سرم می‌پراند... زنی که نزدیک دو سال از آخرین تماسم با اومی‌گذرد... و برایم از همسرش می‌گوید که با دیگری‌ست و.... گریه امانش نمی‌دهد.
 
ذهنم شده است تکه‌های پازلی هزار تکه... خیره مانده‌ام به آن‌سوهای دور... هوا سوز دارد یا من سردم است؟! ... و این هوا که فرسایش دارد انگار...
 
سیگاری می‌گیرانم... به خطوط دود خیره می‌شوم... انگار که دارم خطوط و حصارهای خودم را نظاره می‌کنم...
 
 نیاز به حصاری محکم دارم که دیگر پیدایم نشود... که دیگر بس کنم... که دیگر دنبال چیزی نباشم و گم شوم در خرج کردن خودم برای بدهکار نبودن... 
 
به شب چهارم نزدیک می‌شوم و از فکر کابوس‌های دوباره بر خود می‌لرزم ... .

 

نظرات ()



خاطره‌ نمی‌شوی... بیشتری!
نویسنده: خانوم میم - شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠

دلم می‌خواست که این‌طور آرام بگیری... باید با این کار تو کنار بیایم «مادری»... اما دلتنگ‌ت شده‌ام... دلم می‌سوزد که چرا وقتی از پشت شیشه برای‌م بوسه می‌فرستادی، به هر ضرب و زوری که می‌شد، نیامدم داخل آی‌سی‌یو تا سیر دلم ببوسم‌ت... چه ساده... هرگز فکر نمی‌کردم دیگر نتوانم در زنده بودن‌ت ببوسم‌ت!

تو را با تمام خاطرات دوران کودکی من خاک کردند و فاتحه خواندند... هنوز چیزی از فکر مرگ خودم دور نشده بودم که با رفتن تو تمام کودکی‌م مرد... رفت... دور شد... .

وقتی «بابایی» رفت هفت‌ساله بودم... اولین تجربه‌ی مرگ‌... مرگ برای‌م چانه انداختن و بعد بی‌حرکت شدن مردی بود که بی‌دریغ و خالصانه عشقش را خرج روزهای کودکی‌م می‌کرد... .

در فاصله‌ی بیست و اندی بعد از رفتن بابایی، با واژه‌ی مرگ بارها دست و پنجه نرم کردم تا رسیدم به تو... آخرین بازمانده‌ی من از نوستالژی‌های کودکی‌م ... .

رفتن تو برای من مصادف شد با اولین تجربه‌ی استحمام کسی که دیگر جان در بدنش نبود، اما عمری با جان و دل استحمام‌م کرده بود و باید سنگ تمام می‌گذاشتم تا به خوبی آماده‌ی رفتن شوی ... در گوش‌ت نجوا کردم که مادر من این‌جام... و تویی را می‌دیدم که با آسودگی‌ای که در تمام طول این سال‌ها از تو سراغ نداشتم، چشم بسته بودی و می‌خواستی که بروی... تو آخرین بازی را هم خوب بازی کردی و به بهترین شکل ممکن رفتی... دیگر باورم شده که رفته‌ای و آرام گرفته‌ای... .
دل گرفته و خاطره‌هات مال من؛ آرام بخواب، گل ناآرام من.

*

علی حاتمی راست می‌گفت‌؛ مادرا هر موقع که بمیرن زوده.

 

نظرات ()



دلتنگی، سهم تو نیست
نویسنده: خانوم میم - جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

پدرت را دوست داشتم بسیار... دوست خوبی بود و برایش دوست بدی نبودم لااقل! از همان اول‌ش هم شرط‌‌مان‌ دوستی بود و مهم‌ش هم همان ... سختی زیادی را ماه‌ها سپری کردم ... اما امشب وقتی دست حلقه‌شده‌ات را به دور گردنش دیدم، تمام خستگی‌هام شد اشک و لبخند... برای تویی که پدرت را داری و منی که باید می‌رفتم تا اتفاقات خوب بیافتد... بارها و بارها به شرایط لعنت می‌فرستادم و به تو فکر می‌کردم... می‌دانی ما آدم‌بزرگ‌ها شب‌های زیادی را با فکر و خیال به صبح می‌رسانیم... با غم نداشته‌ها... خواسته‌ها و نشده‌ها... گاهی قهرمان داستانی می‌شویم که می‌دانیم عاقبت‌ش تیر خلاص از جانب خودمان است نه «آدم بده»‌ی داستان!

خواستم برایت بنویسم و نمی‌دانم روزی می‌رسد که بخوانی‌ش یا نه... اما مکلف بودم به نوشتن... به گفتن از دوستی... به محبت... به عکسی که شب‌م را ساخت... این که من برای دختری می‌نویسم که سه نفری بیرون می‌رود... پارک و تفریح نمی‌خواهد و پدرش را در خانه می‌خواهد... شاید اگر من زندگی دو نفری را تجربه نمی‌کردم، امشب از سه نفره شدن تو این‌قدر خوشحال نمی‌شدم دخترک... .

خواستم باز بنویسم و دیدم همین سه نفره بودن‌تان همه‌ی ماجراست.

به پدرت...به دوستی‌ش... افتخار کن؛ همان‌طور که من به احترام‌ش می‌ایستم و به عشق پدری‌ش ادای احترام می‌کنم... .

می‌دانی همه‌ی دردهای ما و جامعه‌مان از جایگاه‌های اجتماعی‌مان شروع می‌شود... برای‌ت آرزو می‌کنم گام‌های‌ت به سوی زن شدن‌ را چنان برداری که دردی درمان شود... دلی شاد شود... و باقی‌ش خیلی مهم نیست...  و مگر خوب زندگی کردن غیر از این‌هاست؟

 

نظرات ()



رفتن، رسیدن است؟
نویسنده: خانوم میم - سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

باید رفت؛ حتی با ترس! وقتی مطمئن از ماندن نیستی، رفتن یقین است.

 

نظرات ()



همه چی از یاد آدم میره ... مگه یادش، که همیشه یادشه*
نویسنده: خانوم میم - سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

چیزی نیست 

به جز آنکه در خاطرم چه بود ...

 

* عنوان از حسین پناهی

 

نظرات ()



خربزه‌ی بی‌لرز!
نویسنده: خانوم میم - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

لرز کردم... یه لحظه ترسیدم. چشمامو بستم و دیدم تنهام... باور کردم که تنهام. که لرز کرده‌م! دستام حتی یاری نمی‌کرد پتو به خودم بپیچم... چشمامو بستم... این بار دیگه دلم از تنهایی نگرفت... اشک‌هام بی‌اختیار سرازیر شد. نمی‌دونم چقدر بین لرز و معلق در این دنیا و اون دنیا دست و پا زدم... کم‌کم لرزش‌ برطرف شد؛ اما هنوز سرم گیچ می‌رفت از سیاهی... خزیدم زیر پتو و دلم گرفت از... .

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »