من اون آدم چند سال پیش نیستم ... مثل سابق دارای اعصاب فولادین نیستم... مثل سابق نمی تونم شکست رو تحمل کنم و لبخند بزنم... این اواخر هر بار می شکنم صدای خرد شدن خودم را می شنوم ... موهای سفیدم رو می بینم...
بی خوابی هامو می بینم... *سردرد های چند روز پشت سر هم رو می بینم...
مثل قبل دست به ریسک نمی تونم بزنم ...نمی تونم قمار کنم...قمار چی؟ کشک چی ؟ دیگه اون قمار باز قهار نیستم که همه چیزم رو می بازم جز هوس قمار... سالهاست که دیگه میل قمار زندگی در من کشته شده ...
دیگه دارم دهه بیستم زندگیم رو به آخر می رسونم ... دیگه سنی از من گذشته مثل سابق نمی تونم بگم بعدا جبران کنم... وقتی برای جبران نیست ... وقتی برای تاسف هم نیست...نه وقتی برای هیچ چیز نیست ...
وقتی دلم تنگ می شه ... وقتی احساسات فوران می کنه ... چرا دروغ میگم که بی احساسم...من پرم از احساس...احساس ناب ... احساس ناب زندگی ... احساس دوست داشتن ... احساس همدم داشتن ... احساس انسان بودن .. .و احساس تنهایی ...
همش به قوانین خود ساخته مزخرف ام گوش می کنم ... می خوام قایقی باشم تو اقیانوس زندگی ... هر جا برد برد ... مهم نیست ... می خوام نقشی تو بازی داشته باشم هر نقشی...فقط در بازی باشم هر نقشی ... هر نقشی در بازی زندگی ...
چرا باور نمی کنم که نمی شه همیشه برنده شد... چرا گاهی یادم میره که چیزایی هم هست که نمی دانم...چیز هایی هم هست که فکر می کنم می دانم...
دوست دارم با یکی بشینم و حرف بزنم...حرف بزنم حرف بزنم و حرف بزنم به ازای همه سالهای عمرم که حرف نزدم... به ازای همه سالهایی که سکوت اختیار کردم ... همه سالهایی که فقط گوش های خوبی برای شنیدن بودم ... نه می خوام این بار زبان باشم ... مخاطبم مهم نیست ... خدا ، دوست ، دیوار ... دوست دارم حرف بزنم ... از تو خود ریختن حرفام خسته ام ...
دوست دارم خودم باشم ... با همه خوبی ها و بدی هام ... با همه مهربونی و سنگدلی هام ... می خوام وقتی از عصبانیت مثل جرقه منفجر میشم لبخند مسخره همیشگی رو لبام نباشه ... از این زندگی سیب زمینی منشانه خودم خسته ام...
* هفتمین شب سردردهای سریالی!